<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>عمق انجماد</title>
<link>https://soroshedard.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 26 Oct 2010 15:22:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>خیره...</title>
<link>https://soroshedard.blogfa.com/post/38</link>
<description>در نگاه مشتاق ٬خیره ٬چشمهایی براق :انتظار دریده ! در امتداد زمان ٬ پیوسته مجال می طلبیدند و تشنه ی بستر فوران بودند... دخترک : همچو مرواریدی در صدف تنهایی خود ٬فراموشی را زیر لب زمزمه می کرد ودر اندیشه ی بغض آلودش گویی به اقیانوس های دور با نگاهی شکننده و نقابی بی تاب ٬می نگریست ...وچه سخت آسان در بحبوحه ی گریستنی تلخ بود... به رخساره ی فریاد ـ رخساره ی وحشت ره یافته بود .... پسرک : همچو هلال ٬همچو مهتاب جدامانده زشب در تک چهره ی رنجور وپر از انکارش ـ چه</description>
<pubDate>Tue, 26 Oct 2010 15:22:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>soroshedard</dc:creator>
<guid>soroshedard.blogfa.com/post/38</guid>
</item>
<item>
<title>هیچ...</title>
<link>https://soroshedard.blogfa.com/post/30</link>
<description>قبل ازآنکه بخواهم در مورد هیچ چیزی بنویسم به خوبی می دانم که پیش از توضیح هیچ ٬ هیچ در ذهن من جای گرفته و شرح داده شده است !چرا که وقتی می گوییم هنوز هیچ چیزی نگفته یا ننوشته ام ٬ باز واژه ی هیچ در ذهن ما موجود است . هیچ قبل از وجود است ! اما جالب اینجاست که اگر هیچ وجود دارد پس چرا دور از ذهن و نا موجود است؟ بی مقدار ! اگر هیچ وجود ندارد ٬ پس چرا حتی قبل از آنکه معنی وجود را بفهمیم ٬موجود است ؟ یا اگر هیچ ٬هیچ نیست پس چرا هیچ است یعنی چرا موجود بودنش را</description>
<pubDate>Mon, 16 Aug 2010 16:47:32 +0330</pubDate>
<dc:creator>soroshedard</dc:creator>
<guid>soroshedard.blogfa.com/post/30</guid>
</item>
<item>
<title>دنیای کودکی</title>
<link>https://soroshedard.blogfa.com/post/28</link>
<description>در دوران کودکی هستی آنگونه که ما می بینیم نیست در حقیقت اشکال در دیدگاه بچه ها از سوی هیچ جزعی دیگر هدایت نمی شود و اصولا تمام عناصر وحتی انسانها در فکر کودک در گنگ تکلیفی به سر می رود و شاید هم طبیعت در چشم ما اینگونه قانونمند و با هدف است وچون بی هدفی در ذهن انسان بالغ تعریف نشده است و یا نمی تواند تصور کند آن را گنگ می پندارد - اما در ذهن یک کودک تمام حوادث برای به ارتباط در آوردن اجزاء و موجودات نیست و او در ذهن خود نتیجه ای و یا مسیری معین را برای</description>
<pubDate>Sat, 14 Aug 2010 16:55:50 +0330</pubDate>
<dc:creator>soroshedard</dc:creator>
<guid>soroshedard.blogfa.com/post/28</guid>
</item>
<item>
<title>سپیده در مه</title>
<link>https://soroshedard.blogfa.com/post/27</link>
<description>(( به انتظار تصویر تو این دفتر خالی تا چند ...تا چند... ٬ ورق خواهد خورد. فروغ )) آغاز می کنم آغازی دیگر ٬ حرفی و تلاشی دیگر به دنبال تکرار حضورت... با چشمانی سبز ٬سز بودن را دریافته ام کنون درآغوشش کشیده ام آرام... نگاهی لبریز اما شکننده که در انعکاسش طلوع موج می خورد... با دلهره ای بی تاب٬ می خواند مرا به ایستادن و خواستن و یا شاید... دوست داشتن! چه اتفاق ناموزونی چه جذبه ی تحقیر کننده ای نه نه نمی دانم ؟ شاید همه ی روءیای زندگی من باشد...!!!</description>
<pubDate>Sat, 14 Aug 2010 16:25:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>soroshedard</dc:creator>
<guid>soroshedard.blogfa.com/post/27</guid>
</item>
<item>
<title>سپیده با تردید</title>
<link>https://soroshedard.blogfa.com/post/26</link>
<description>سپیده : یادواره اش جنونی ست دردزایی حادثه ای دلناک و دلخراش ... تشویشی مرگ آمیز و امیدی یاس آلوده و بی رمق ! نسیمی نه تند بادی که گاه می نوازدم آرام آرام... و گاه بر هم می زند هستی ام را٬ سخت نابهنگام. آری ...کسی که همه طنین زندگی بود و آرامش سپید بود و پاک و بی آلایش...</description>
<pubDate>Sat, 14 Aug 2010 16:11:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>soroshedard</dc:creator>
<guid>soroshedard.blogfa.com/post/26</guid>
</item>
<item>
<title>دور دست</title>
<link>https://soroshedard.blogfa.com/post/21</link>
<description>دستان معجزه گرم : خالق بیهودگی و روزمرگی ست و چشمانم با همه ی زوالی که درمی یابد ٬ دنباله ی درخشان و موهوم امیدی را می پیماید ـ که توست...!</description>
<pubDate>Thu, 15 Jul 2010 15:07:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>soroshedard</dc:creator>
<guid>soroshedard.blogfa.com/post/21</guid>
</item>
<item>
<title>حرف باران</title>
<link>https://soroshedard.blogfa.com/post/20</link>
<description>آنگاه خورشید سرد شد...فروغ فرخزاد ابر های تیره و ولگرد با دستانی پر از قطرات دلتنگی ٬ تصویری خیس از هستی بر جای می گذارند - فضایی بویناک با خاکی تازه و سیراب ! علف های خشک و دور از دسترس در ولوله و آشوب آب هدف رشد را در می یابند و الفبای زندگی و نو شدن را تکرار می کنند ! سنگلاخ های رها شده در دل دشت از قحقرای تنهایی خود بیرون آمده ودیده می شوند - گرد و غبار فراموشی از آنان زدوده می شود - شسته می شود &quot; براق و زنده ٬ پرطراوت ایستاده اند و باران سکوت حاکم را</description>
<pubDate>Thu, 01 Jul 2010 15:25:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>soroshedard</dc:creator>
<guid>soroshedard.blogfa.com/post/20</guid>
</item>
<item>
<title>مرثیه ای منثور به مناسبت سالروز مرگ (ه)</title>
<link>https://soroshedard.blogfa.com/post/19</link>
<description>به تو می نویسم ٬چیزی و کلماتی ناشایسته ٬حقیر ٬چرا که هجاها آنگونه که بایسته و درخور تو باشند ٬نیستند . کلماتی تکراری ٬بی مقدار و پوچ - کودکانه :واژه ها از آنکه تو را باور کنند عاجزند ٬نمی توانند هستی عظیم و نادر وناتوصیف تو را در خود جا دهند -دریابند ! اما به ناچار می گویم ٬می نویسم ٬چون باید بنویسم : حس تراوش و جبر نگارش برخاسته از حیرانی و دلتنگی مرا وادار به ساختن زنجیره ای از مفاهیم و کلماتی می کند که سرشار از تهی و مملوء از حقارتند...!خوب می دانم ٬اما</description>
<pubDate>Wed, 09 Jun 2010 16:20:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>soroshedard</dc:creator>
<guid>soroshedard.blogfa.com/post/19</guid>
</item>
<item>
<title>تصویر</title>
<link>https://soroshedard.blogfa.com/post/17</link>
<description>شاید یک نفر...آری تنها یک نفس وشاید هم هیچ ! حکایت خاطره ها و لحظه های از دست رفته است ٬ یادواره های تلخ وشیرین - دلبستگی های بچه گانه وزود گذر اما حقیقی... حافظه :خانه تلمبار شادیها ورنجها - نفرت ها وتصمیم ها وتصاویری که هیچگاه از بین نمی روند. همه جا راوی وحاکی از گذر است وفراموشی - انسانها وتاریخ های حک شده ی برخاسته از تنش وترس وشاید هم آرزو...! صفحه بر صفحه ٬ پشت بر پشت ٬فوج فوج به تاریخ می پیوندند -معدوم می شوند و فراموش ! زمان همچنان جاریست ٬باقیست</description>
<pubDate>Thu, 03 Jun 2010 16:47:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>soroshedard</dc:creator>
<guid>soroshedard.blogfa.com/post/17</guid>
</item>
<item>
<title>فروغ فرخزاد</title>
<link>https://soroshedard.blogfa.com/post/16</link>
<description>آه ...آری ! با دستان سیمانی اش پرده را یکسو کشیده بود و بی رمق نظاره گر بود با چشم هایی براق اما بی تفاوت و دردزای ـ پشت قاب شیشه ای اتاقک تنهایی اش که به اندازه ی یک عشق بود به اندازه ی پهنه های وسعت یک درد -درد عظیم حقیقت ! خشکش زده بود... در اتاقش همه ی گناه ها و شکست ها نفس می کشید ! فضای مسموم و هستی گندیده و متورم در چهار دیواری اش جریان داشت ... و نفس های ابریشمی اش ابرهای ولگرد انزوا را متراکم تر و غلیظ تر میکرد ! آری نفس های لطیفش غباری بود و</description>
<pubDate>Wed, 14 Apr 2010 15:48:34 +0330</pubDate>
<dc:creator>soroshedard</dc:creator>
<guid>soroshedard.blogfa.com/post/16</guid>
</item>
</channel>
</rss>
