نمای درد...
آنگاه من گریز را چه خوب می فهمم ـ درجمع پدیده ها !
وقتی به سایه ی سیاه ولاغرم نگاه می کنم ٬ می بینم که چقدر به زوال نزدیکم ٬ چقدر شکست خورده و نومیدم !
سایه ای در حال شکستن و گسستن ـ تصویری که در سکوتی سرد و تلخ غرق در انزوایی عظیم و وحشت آور رو به پوسیدن و تجزیه است " که خطوط این قالب شکننده چه دردزای است و خوار ـواز دیدن سایه های دیگر می فهمم که چقدر بی پناه و دلناکم ! چه معصوم وار مایوسم ـ چه سخت بی گناه محکوم و مغلوبم !
آه...آری از جنبش وحشیانه و بی رحمانه ی اشکال که مملوء از درندگی حیات اند در می یابم که من سالهاست که مرده ام...! وتنها شکلی میان اشکالم ـ شکلی زننده و قی آور !
با گردنی باریک قدی خمیده و دستانی ناموزون می لغزم بر خاک ٬ خاک پذیرنده و خورنده !
سایه ای سرگردان و متفاوت ٬ آری شباهتی به هیچ سایه ای ندارد ـحیات از آن گریخته است ! شاید ...شاید در من تنهایی عمیقی است که دور دور از دسترس است و تخدیر کننده !
مرگ در سایه ام می جنبد ٬ نفس می کشد " چقدر از سایه ام می ترسم ٬ هراسانم ! در سایه ام دردی مهلک و هزاران هزار ساله جاریست.... بدرود !