روشن می شود ناگهان تاریکی:  درحضور نور پدیدار می شود هستی ـمن !  پرده ی سیاه سرد و شب کنار می رود ٬ و هستی وحشی پر رنگ می درخشد " جلوه می کند !

آنگاه من گریز را چه خوب می فهمم ـ درجمع پدیده ها !

وقتی به سایه ی سیاه ولاغرم نگاه می کنم ٬ می بینم که چقدر به زوال نزدیکم ٬ چقدر شکست خورده و نومیدم !

سایه ای در حال شکستن و گسستن ـ تصویری که در سکوتی سرد و تلخ غرق در انزوایی عظیم و وحشت آور رو به پوسیدن و تجزیه است "  که خطوط این قالب شکننده چه دردزای است و خوار ـواز دیدن سایه های دیگر می فهمم که چقدر بی پناه و دلناکم !  چه معصوم وار مایوسم ـ چه سخت بی گناه محکوم و مغلوبم  !   

آه...آری از جنبش وحشیانه و بی رحمانه ی اشکال که مملوء از درندگی حیات اند در می یابم  که من سالهاست که مرده ام...!    وتنها شکلی میان اشکالم  ـ شکلی زننده و قی آور  !

با گردنی باریک قدی خمیده و دستانی  ناموزون  می لغزم بر خاک ٬ خاک پذیرنده و خورنده !

سایه ای سرگردان و متفاوت ٬ آری شباهتی به هیچ سایه ای ندارد ـحیات از آن گریخته است ! شاید ...شاید در من تنهایی عمیقی است که دور  دور از دسترس است و تخدیر کننده !

مرگ در سایه ام می جنبد ٬ نفس می کشد "  چقدر از سایه ام می ترسم ٬ هراسانم !  در سایه ام  دردی مهلک و هزاران هزار ساله جاریست....      بدرود  !