آه ...آری !

با دستان سیمانی اش پرده را یکسو کشیده بود  و بی رمق نظاره گر بود با چشم هایی براق اما بی تفاوت و دردزای ـ پشت قاب شیشه ای اتاقک تنهایی اش که به اندازه ی یک عشق بود به اندازه ی پهنه های وسعت یک درد -درد عظیم حقیقت  !

خشکش زده بود...

در اتاقش  همه ی گناه ها و شکست ها نفس می کشید ! فضای مسموم و هستی گندیده و متورم  در چهار دیواری اش جریان داشت ...

و نفس های ابریشمی اش ابرهای ولگرد انزوا را متراکم تر  و غلیظ تر میکرد ! آری  نفس های لطیفش غباری بود و پوششی بر آنچه که از دیدارشان شکنجه می دید  ـفضای شهر  ٬ هستی  !

آنگاه  خسته ٬ کور وکر در کنار پنجره می نگریست آشفتگی را و گنگی و نا مفهوم بودن را...

امید را چه سخت بی گانه می پنداشت  و بودن را چه عاشقانه منفور ـمضحک و نابود  !

ژرفنایی تاریک و سرد و افکاری معصومانه و پاک اما خفه کننده که از دانش سکوت بارور شده بودند همه ی هستی اش را به یکصدا شدن وا می داشت ...تا بگوید  که  آری  هستی  مرده  است ...

و من چقدر رها شده و بی پنا ه  ـ بدبختانه ٬خوشبختم  !!!