فروغ فرخزاد
با دستان سیمانی اش پرده را یکسو کشیده بود و بی رمق نظاره گر بود با چشم هایی براق اما بی تفاوت و دردزای ـ پشت قاب شیشه ای اتاقک تنهایی اش که به اندازه ی یک عشق بود به اندازه ی پهنه های وسعت یک درد -درد عظیم حقیقت !
خشکش زده بود...
در اتاقش همه ی گناه ها و شکست ها نفس می کشید ! فضای مسموم و هستی گندیده و متورم در چهار دیواری اش جریان داشت ...
و نفس های ابریشمی اش ابرهای ولگرد انزوا را متراکم تر و غلیظ تر میکرد ! آری نفس های لطیفش غباری بود و پوششی بر آنچه که از دیدارشان شکنجه می دید ـفضای شهر ٬ هستی !
آنگاه خسته ٬ کور وکر در کنار پنجره می نگریست آشفتگی را و گنگی و نا مفهوم بودن را...
امید را چه سخت بی گانه می پنداشت و بودن را چه عاشقانه منفور ـمضحک و نابود !
ژرفنایی تاریک و سرد و افکاری معصومانه و پاک اما خفه کننده که از دانش سکوت بارور شده بودند همه ی هستی اش را به یکصدا شدن وا می داشت ...تا بگوید که آری هستی مرده است ...
و من چقدر رها شده و بی پنا ه ـ بدبختانه ٬خوشبختم !!!