مرثیه ای منثور به مناسبت سالروز مرگ (ه)
کلماتی تکراری ٬بی مقدار و پوچ - کودکانه :واژه ها از آنکه تو را باور کنند عاجزند ٬نمی توانند هستی عظیم و نادر وناتوصیف تو را در خود جا دهند -دریابند !
اما به ناچار می گویم ٬می نویسم ٬چون باید بنویسم : حس تراوش و جبر نگارش برخاسته از حیرانی و دلتنگی مرا وادار به ساختن زنجیره ای از مفاهیم و کلماتی می کند که سرشار از تهی و مملوء از حقارتند...!خوب می دانم ٬اما چه باید کرد...البته شاید سکوت برای تو فریادی بزرگترست !
۱۹فروردین ماه ٬روزی نه حادثه ای ست که ولوله در حقیقت و ماهیت درد انداخت ...!
سپیده ای شوم که جسم بی جان وسرد تو را در بطن خود پیچ پیچان بلعید...!
زمان ۱۹انفجار و شکست حباب های موهوم و بی نشان هستی تاریک توست ٬ و تیک تاک ساعت
آغاز شمارش معکوس فراموشی گنگ تو و وجود معصوم وبی آلایش توست .
واینگونه بود که تاریخ این روز را در اوراق کهنه ٬درد خیز و وحشت آور خود ٬با بی رحمی تمام به ثبت رساند .
این چه اتفاق بود ..؟؟؟
فضای متورم و نامطبوع اتاق تنهاییت از چه حقیقت دردناکی بارور بود که اینگونه سکوت سنگین و سردش ٬نفس رادر سینه محبوس میکند...وقلب را از تپش باز می دارد...؟؟؟
تو رخساره ات همه فریب بود و نقاب -و امید چه زیبا بازیچه ی دستان آغشته به یاس و گناه تو بود !
با چشمانی طناز و روانی حساس و قلمی که همه سرگشته گی و سرگردانیست چه ورطه ی هولناکی
را پدید آوردی...که فاصله تمام حرف ٬وهدف تو بود .
فراری نزدیک ٬ نزدیک اما دور دور از دسترس ...!!!
آری ...امروز هنگامه ی محو شدن راز سربسته و دردزای وجود متعالی تو بود..آه که با دریایی از زخم ها و درد هایی تعبیر ناپذیر چون سایه رفتی...آری رفتی و دل ما رو شکستی ...همین!
بدرود!