آنگاه خورشید سرد شد...فروغ فرخزاد

ابر های تیره و ولگرد با دستانی پر از قطرات دلتنگی ٬ تصویری خیس از هستی بر جای می گذارند  - فضایی بویناک با خاکی تازه و سیراب !

علف های خشک و دور از دسترس در ولوله و آشوب آب هدف رشد را در می یابند و الفبای زندگی و نو شدن را تکرار می کنند !

سنگلاخ های رها شده در دل دشت از قحقرای تنهایی خود بیرون آمده ودیده می شوند - گرد و غبار فراموشی از آنان زدوده می شود - شسته می شود "

براق و زنده ٬ پرطراوت ایستاده اند و باران سکوت حاکم را با طنین یکنواخت خود  که همه از انعکاس برخورد است می شکند .

ذرات معلق بی مهابا و نامعلوم برسنگ و خاک و خاشاک می نشینند -وگاه در سیلابه ای گردهم 

 جریان را پدید می آورند.  حشرات این زمان به پناه گاهای دور و خالی پناه می برند تا باشد در آن نهفت ایمن مانند...آری با چشمانی وحشت زده ٬منتظر و بی تاب آسمان ناآرام را می نگرند وفضای گل آلوده و خیس را که جایی برای آنان نیست ...ودر سکوتی سهمگین و سرد بی حرکت و مضطرب ٬نفس می کشند.

ومورچه گان پرکار در فکر خوراک وتلاشی تازه اند...وقتی  پرندگان خسته با بال هایی خیس و سنگین وزن خود را سرگردان در آسمان مرطوب و بارانی ٬گیج وار با خود می کشندو پرسه می زنند... چه نا ملایم پر می زنند!