خیره...
در نگاه مشتاق ٬خیره ٬چشمهایی براق :انتظار دریده !
در امتداد زمان ٬ پیوسته مجال می طلبیدند و تشنه ی بستر فوران بودند...
دخترک : همچو مرواریدی در صدف تنهایی خود ٬فراموشی را زیر لب زمزمه می کرد ودر اندیشه ی بغض آلودش گویی به اقیانوس های دور با نگاهی شکننده و نقابی بی تاب ٬می نگریست ...وچه سخت آسان در بحبوحه ی گریستنی تلخ بود...
به رخساره ی فریاد ـ رخساره ی وحشت ره یافته بود ....
پسرک : همچو هلال ٬همچو مهتاب جدامانده زشب در تک چهره ی رنجور وپر از انکارش ـ
چه نمایان بود درد
متلاطم ز شکست
که چو باد سرگردان ٬ به سرای بی ته و سامانی ٬ره یافته بود...
آه که چه ویران بود او...
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم آبان ۱۳۸۹ ساعت 18:52 توسط
|