در نگاه مشتاق ٬خیره ٬چشمهایی براق :انتظار دریده !

در امتداد زمان ٬ پیوسته مجال می طلبیدند و تشنه ی بستر فوران بودند...

دخترک : همچو مرواریدی در صدف تنهایی خود ٬فراموشی را زیر لب زمزمه می کرد ودر اندیشه ی بغض آلودش گویی به اقیانوس های دور با نگاهی شکننده و نقابی بی تاب ٬می نگریست ...وچه سخت  آسان در بحبوحه ی گریستنی تلخ بود...

به رخساره ی فریاد ـ  رخساره ی وحشت ره یافته بود ....

پسرک : همچو هلال ٬همچو مهتاب جدامانده زشب در تک چهره ی رنجور وپر از انکارش ـ

چه نمایان بود درد

متلاطم ز شکست

که چو باد سرگردان ٬ به سرای بی ته و سامانی ٬ره یافته بود...

آه که چه ویران بود او...