شرم
زمان آبستن شده از شرم وحالت خجالت زده ی یک فکر پاک ـسنگینی یک گناه نابخشودنی نفرت خیز را داشت!
تهوع این زمان تصویری آشکار به خود گرفته بود" شکلی مجسم"حاضر!
حادثه وفاصله ای رویایی حادث شده بود اما از چشمان خشک وبیگانه تنها دور دور از دسترس بودن را می توانست فهمید...نظاره گر بود.
وآنگاه از تکرار هم اغوشی جز سستی چیزی پدید نیامد...جز عزم کوچ ـجز تعبیر یافتن آیه ی تاریکی و فراموشی ـآری حس پرستش وعشق از کالبد متروک گریخته بود»
ذهنی حماقت زا هجاهای تنهایی را برا ی خود می پروراند وبرهوت یاس چشم براه پایان یافتن این زمان نخوت وار!
در تلاطم تولد همبستگی ـ دروغ ناخوانده ونابود گر بنای محقر این حس ظریف را به تزلزل و وتشنج وا می داشت...وگلبرگ های ابریشمی باغ عشق در خزان دروغ پژمرد!
آنگاه...کلمات کوچک دوستی بارور از حقیقت ندامت بود.
حالتی بی رنگ برخاسته از دنیایی افکار رنگین و نادرـاهورایی ـ واقع شده بود اما تنها... سردی و فاجعه و تباهی به چشم می خورد. بدرود!